پیدا





بیانگر احساس

درخواست حذف اطلاعات

حمید بهاری ، پسر ی عزیز و بااحساسم بیانگر احساس من ندانستم از اوّل که تو بی مهر و وفایی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

باید اوّل به تو گفتن که چنین خوب چرایی

ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه !

ما کجاییم در این بحر تفکّر ، تو کجایی

آن نه خال ست و زنخدان و سر زلف پریشان

که دل اهل نظر برد که سرّی ست خ

بردار که بیگانه خود این روی نبیند

تو بزرگیّ و در آیینه ی کوچک ننمایی

حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان

این توانم که بیایم به محلّت به گ

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

همه سهل ست تحمّل نکنم بار ج

روز صحرا و سماع ست و لب جوی و تماشا

در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

شمع را باید از این خانه به در بردن و کشتن

تا به همسایه نگوید که تو در خانه ی مایی

سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد

که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی

خلق گویند برو دل به هوای دگری ده

نکنم خاصّه در ایّام اتابک دو هوایی سعدی

سلام !
با دیدن ع معصوم کوپال خواستم جهت یام دل رنجورم چیزی بنویسم ، ولی ذهن و قلمم بیانگــر احساسم نبود ؛ از سعدی کمک ــ
خواستم کـــــه با این ات یاریـــم نمود تا تقدیم شما و کـــــوپال عزیز کنم . حمید بهاری 6 تیر 1397 خورشیدی